تبليغاتX
به پرسه گاه تنهایی من خوش آمدید

به پرسه گاه تنهایی من خوش آمدید

 

آه اگر درد دلم برخيزد واي اگر بانگ برآرم اي دوست

گر چه صد بار به گوشت خواندم آنچه البته به جايي نرسد فرياد است...

من كه درياي خيالم بي شك مملو از يكرنگي ست

و پر از شير صدفهاي صفاست بحر آزردگيم را درياب...

كاش ميفهميدي تو صميميت را... اي به دستان تو صد رنگ فريب

و وجودت قفسي بافته از سيم ريا كاش ميدانستي...دوستي چيست؟

كاش ميفهميدي دوستي را!

آه خاطر داري كه به بي صبري و با صد فرياد

تو به من گفتي:من وفايم چون كوه

و گل باغ محبت هايم عطرآگين ز اقاقي بهتر!

و شكر خنده ي لبهايت را به كوير لب من پاشيدي!

من دلم ميسوزد من دلم ميپوسد

من به گل خاطره از دشت دلم ميرويد كه چه زود

دوستي را به فراموشي مطلق دادي...

دوستي صلح و صفا،يكرنگي ست

ورنه هر حيواني به فراحال خودش و علي رغم هر آن چيزي هست

سر خود را و دم خود را موقع ديدن همنوع تكان خواهد داد...

كاش اي دوست تو ميسنجيدي كودك كودن فهميدن را...

كودك فكر تو اينقدر هوسباز!...چرا؟!

كاش ميدانستي كه صميميت و اخلاص خياباني نيست...

دوستي شايد...كوهي باشد كه سر قله ي آن

مرمر برف محبت خفته ست...

دوستي شايد آواز قناري باشد

وقف گل كردن صبح يا به هنگام غروب...

دوستي شايد زنبوري ست

كه اگر شهد خورد شهد دهد...

دوستي شايد به هم آهنگي دو خط موازي باشد

كه سر سوزني از هم به تنافر نروند...

دوستي شايد دو تولد باشد در يك روز...

اين نگفتم اي دوست تا بداني كه جدايي شرر جانسوزي ست

و جدايي ست كه ميسوزاند خرمن هستي آدمها را...

كاش اي آدم درك ميكردي...در مسير نگهت

چل چراغي كه در اين خط خيابان پيداست

انتهايش يك ريز چيده چيده همه تابوت شب است...

تو نفهميدي و هرگز نتواني فهميد كه صميمي بودن

همچو دريا خوب است...

همچو دريا خوب است...

 


 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت8:23توسط تنها | |

 

دردهاى من جامه نيستند تا ز تن درآورم
چامه و چكامه نيستند تا به رشته سخن درآورم
نعره نيستند تا ز ناى جان برآورم
دردهاى من نگفتنى دردهاى من نهفتنى ست
دردهاى من گرچه مثل دردهاى مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است مردمى كه چين پوستين شان
مردمى كه رنگ روى آستين شان مردمى كه نام هاى شان
جلد كهنه شناسنامه هایشان درد مى كند
من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده سرودنم
درد مى كند

انحنای روح من شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

 


+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت14:41توسط تنها | |

 

باور بکن این شهر جای زندگی نیست
تا ناخدایانند جای بندگی نیست

 

این تیر دلها از شقایق سر بریدند
این ها برای آخرت ذلت خریدند


 
دیندارهای شهر ما در خواب رفتند
اهل نماز و عشق بازی در آب رفتند

 

دیگر کسی اهل دعا ،اهل صفا نیست
دیگر کسی دنبال مردان خدا نیست

 

چشمی دگر از ترس داور غرق نم نیست
بی دین و دنیا در شهر کم نیست

 

هر رادمردی با غم و غصه غرین است
هر اهل دل در شهر ما خانه نشین است

 

دیوار های شهر را غم گرفته
سجاده ها در خانه هایمان نم گرفته

 


+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت14:37توسط تنها | |

 

تو بخشي از وجود مني
غم تو غم من است
غم من غم تو است
ما کنار هم مي مانيم.

از عشق برايت مي خوانم
و منتظر مي مانم تا گل رزي در دستانت برويد
دلم را با خود بردي
چه چاره کنم؟

از عشق برايت مي گويم
وجودت برايم عزيز است
ديدنت آرامش بخش است
لبخندت معني زندگيست
مي داني که در کنارت بودن برايم چه حس لطيفي است
نگاه رسواگرم را با نگاهت پيوند
تو سرنوشت مني
آه نمي توانم اعتنا نکنم که چطور نگاهم مي کني.

از عشق برايت مي سرايم
هيچ نشانه اي از عشق لطيف تر از بوسه اي مهربانانه نبوده است
بر گونه تو اين بوسه پر حرارت عشق را مي نهم
چونان مهري از پايداري عشقم
من آن دلسوخته عاشق پريشانم
که عشق باخته ام به تو نگار مهربان.

وقتي تو نيستي دلم زار مي گريد
آنقدر دلتنگت مي شوم که احساس سرگرداني و تنهايي مي کنم
چگونه از تو جدا شوم، چگونه از تو رها شوم؟
تو تفسير مهرباني هستي
مي خواهم با تو بمانم، مهربان من
هميشه و همه جا...
آه که بسيار دلتنگ توام.

 


+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت23:37توسط تنها | |

 

براي همه لحظات جادويي متشكرم !
متشكرم
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي


به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "
آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.

  


+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت14:59توسط تنها | |

 

 

دوستان‌ شرح‌ پريشاني‌ من‌ گوش‌ كنيد
داستان‌ غم‌ پنهاني‌ من‌ گوش‌ كنيد


                                                        قصه‌ بي‌ سرو ساماني‌ من‌ گوش‌ كنيد
                                                        گفتگوي‌ من‌ و حيراني‌ من‌ گوش‌ كنيد


شرح‌ اين‌ قصه‌ جانسوز و نهفتن‌ تاكي‌
سوختم‌، سوختم‌ اين‌ راز و نگفتن‌ تاكي


                                                          روزگاري‌ من‌ و دل‌ ساكن‌ كوئي‌ بوديم‌
                                                          ساكن‌ كوي‌ بت‌ عربده‌جوئي‌ بوديم‌


دين‌ و دل‌ باخته‌ ديوانه‌ روئي‌ بوديم‌
بسته‌ سلسله‌ و سلسله‌ موئي‌ بوديم‌


                                                        كس‌ در آن‌ سلسله‌ غير از من‌ و دل‌ بند نبود
                                                         يك‌ گرفتار از اين‌ جمله‌ كه‌ هستند نبود


نرگس‌ غمزه ‌زنش‌ اين‌ همه‌ بيمار نداشت‌
سنبل‌ پرشكنش‌ هيچ‌ گرفتار نداشت‌


                                                        اين‌ همه‌ مشتري‌ و گرمي‌ بازار نداشت‌
                                                        يوسفي‌ بود ولي‌ هيچ‌ خريدار نداشت‌


اول‌ آن‌ كس‌ كه‌ خريدار شدش‌ من‌ بودم‌
باعث‌ گرمي‌ بازار شدش‌ من‌ بودم‌

 


+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت13:10توسط تنها | |